خانوادم ... عشق من

 

عشق من خانوادم هستن

کسایی هستن که با تمام وجود میپرستمشون

کسایی که ذره ذره بنا کردن تا شده "من "

منی که از خودم راضیم . ولی از خود راضی نه . اینم اونا یادم دادن

این اونا بودن که محبتو بهم یاد دادن 

اینکه همه رو دوست داشته باشم

اینکه هیچوقت نگم از فلان کس متنفرم یا بدم میاد 

که حسود نباشم بخاطر چیزای خوب دیگران

یا بخاطر چیزای خوبی که به دست میارن

اینکه چجوری حرف بزنم که به هیچکس برنخوره

اینکه محبتو با محبت جواب بدم نه اینکه بدتر طلبکار شم

اینکه وقتی بی حوصله یا ناراحتم به هیچکس مربوط نیس

. ناراحتی منه پس حق ندارم سر کسی خالی کنم که هیچ ربطی به موضوع نداره 

اینکه سعی کنم تو هر جمعی متناسب با اون جمع رفتار کنم که هر جمعی برام متنوع باشه

اینکه هیچوقت حرص مال دنیا رو نزنم

که خسیس نباشم 

که خدایی نکرده دل کسیو نشکونم 

که به موقعش از حقم دفاع کنم 

که هر مشکلیو تو خونه با حرف زدن حل کنم . تو خودم نریزم

که قهر مال بچه های زیر 5 ساله 

که باید مسءولیت مذیر باشم 

که لوس نباشم

که منت احدالناسیو نکشم 

که همیشه غرورمو حفظ کنم و نذارم کسی با خودم و غرورم بازی کنه

که ارزشم خیلی بالاست و ...

که وقتی حق با منه تا آخرش وایسم و کوتاه نیام چون کمبودی ندارم

واسه همه این چیزاس که هیچ کمبودی تو زندگیم حس نمیکنم

واسه همینه که حس میکنم کسی هستم که اونا دوست دارن و خودمم دوس دارم

ممنونم ازشون

 

 

[ جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 2:46 ] [ شهرزاد ]

[ ]

عیــــــــــــــد

 

گندم خریدم واسه سبزه ... دیره ولی خوبه . تا 13 میمونه

پیشاپیش عیدتون مبارک

سال عالیــــــــــــــــــ داشته باشین :)

[ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:56 ] [ شهرزاد ]

[ ]

همینجوری یهویی ...

 خیلی وقتا نمیخوای قبول کنی بعضی آدما فقط وقتی یه کار دارن حالتو میپرسن

اما اصرار دارن اینو ثابت کنن ...

بعدش یا سرشون شلوغه یا گرفتارن یا ....

البته اعتراضی نیست ... توقعمو انقد آوردم پایین که واقعا دیـــــــــــــگه توقعی هم نیستـــــــ ...

به قول نویسنده " سر هیپکس شلوغ نیست همه چیز به اولویتا برمیگرده "

نمیخوام نسبت به آدمای اطرافم بدبین باشم اصلا ... چون خودم آزار میبینم . من همون آدم سابقم

ولی حتی اگه یه ذره از بعضیا توقع داشتم دیگه ندارم . هیـــــــــــــــــــــچ

 

 

[ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:1 ] [ شهرزاد ]

[ ]

سلاااام دوستان . ترم جدید تو بوشهر تموم شد و برگشتم شیراز . یه استراحت عالی....

امتحانا که تموم نشد . دوتاش موند .... جمعه دارم برمیگردم .

دلم شانار میخواد . هرروز که برنامه میریزم یه اتفاقی میفته که نمیشه برم ... ولی من میرم :)))

یه پسر کوچولوی دیگه به خانواده اضاف شد . طاها :-)

شماها چه خبر ؟ چه میکنین ؟

 

[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 10:54 ] [ شهرزاد ]

[ ]

يعني يه جا نيست واسه كار تو بوشهر ؟؟؟؟ بيكاري بده .

راستي سلااااااااااااام ... :)))

رفتن به بوشهر واسم عالي بود اما گوشه گوشه دانشگاه واسم پر خاطره ست ولي

آدماي قبلي نيستن :(

[ سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳ ] [ 19:17 ] [ شهرزاد ]

[ ]

سلااااااااااام

سلام دوباره . دلم واسه اینجا و صمیمیت قبلی وبلاگم تنگ شده ...

دلم نوشتن میخواد از احساساتم و تغییرات.

فارغ التحصیل شدم ولی باید دوتا از درسامو معرفی به استاد بگیرم پس هنوز فارغ التحصیل نشدم :))))

ارشد با رتبه 613 قبول شدم منتظر نتایجم

از دیشب تصمیم گرفتم یه شهرزاد محکمتر باشم . نمیدونم چجوری دقیقا ولی راهشو دارم پیدا میکنم 

یکم جواب داده  ... اینجری خیلی بهتره ..

هم خودم اعتماد بنفسم بیشتره هم احساس خیلی بهتری دارم ... :)

 

[ پنجشنبه پنجم تیر ۱۳۹۳ ] [ 21:15 ] [ شهرزاد ]

[ ]

والاااااا...


آقا بحثای سیاسی و اعتقادی که دو طرف هیچ نظر مشترکی راجع بهش ندارن چه فایده ای داره


به جز اعصاب خردی ؟

[ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ ] [ 9:54 ] [ شهرزاد ]

[ ]

من و این روزا...

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

خوشین؟

سلامتی؟

دماغتون چاغه؟

از خونه قبلیمون منتقل شدیم به خونه الانمون که بعدش منتقل شیم خونه بعدمون...:))))))))))

یعنی تا خونه بعدی آماده بشه اومدیم خونه کناری خونه مامان بزرگم .

از اون خونه کلی خاطره داشتم . هم خوب هم بعد . تو اون خونه دونفرو از دست دادم . کنکور قبول شدم .

با آدمای فوق العاده ای آشنا شدم . 5سال یا 6 سالو اونجا گذروندم . یه عمره دیگه

از نظر شخصیتی یکم عوض شدم . نمیگم خوبتر شدم یا بدتر ولی خودم از الانم راضی ترم :))

ایشالله شمام راضی باشین :)))

اومدم یکم خبر جدید بدم . همین . واللااااااااا :)

[ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 21:5 ] [ شهرزاد ]

[ ]

...


ميخوام پست نااميدي نذارم ولي يكم فقط يكم ...دلم از دنيا و بعضي از آدماش گرفته ...


[ شنبه یکم تیر ۱۳۹۲ ] [ 22:11 ] [ شهرزاد ]

[ ]

سووووووووووووسك : l

عامو دوباره تابستون شد و پنجشنبه ها پارك ...

ما ساندويچ گرفتيم رفتيم پارك..منتظر مهسا اينا بوديم .

هفته قبلش واسه اينكه ضايع نشم واسه اولين بار توعمرم

يه سوسك اومد طرفم و من پاشدم  و خيلي شجاعانه كشتمش...

اما اين هفته... تا مهسا اومد گفت جاي بدي نشستيم سوسك مياد .

تا اينو گفت يه سوسكي اومد طرف من .

منم پاشدم. بعد رفت رو كفش و بعد شلوار و تا زانوم اومد .

منم مثل خلا بالا و پايين ميپريدم و با مهسا فقط جيغ ميزديم .

واقعا ترسناك بود .

ديگه پرت شد تو كفش مامانم . خلاصه اوضاعي بود ...

الان زنده م نگران نباشين :))))))))))

[ شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 17:29 ] [ شهرزاد ]

[ ]