من و خودم

سلام دوباره . دلم واسه اینجا و صمیمیت قبلی وبلاگم تنگ شده ...

دلم نوشتن میخواد از احساساتم و تغییرات.

فارغ التحصیل شدم ولی باید دوتا از درسامو معرفی به استاد بگیرم پس هنوز فارغ التحصیل نشدم :))))

ارشد با رتبه 613 قبول شدم منتظر نتایجم

از دیشب تصمیم گرفتم یه شهرزاد محکمتر باشم . نمیدونم چجوری دقیقا ولی راهشو دارم پیدا میکنم 

یکم جواب داده  ... اینجری خیلی بهتره ..

هم خودم اعتماد بنفسم بیشتره هم احساس خیلی بهتری دارم ... :)

 

پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 21:15 | شهرزاد | |


آقا بحثای سیاسی و اعتقادی که دو طرف هیچ نظر مشترکی راجع بهش ندارن چه فایده ای داره


به جز اعصاب خردی ؟

سه شنبه دوم مهر 1392 | 9:54 | شهرزاد | |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

خوشین؟

سلامتی؟

دماغتون چاغه؟

از خونه قبلیمون منتقل شدیم به خونه الانمون که بعدش منتقل شیم خونه بعدمون...:))))))))))

یعنی تا خونه بعدی آماده بشه اومدیم خونه کناری خونه مامان بزرگم .

از اون خونه کلی خاطره داشتم . هم خوب هم بعد . تو اون خونه دونفرو از دست دادم . کنکور قبول شدم .

با آدمای فوق العاده ای آشنا شدم . 5سال یا 6 سالو اونجا گذروندم . یه عمره دیگه

از نظر شخصیتی یکم عوض شدم . نمیگم خوبتر شدم یا بدتر ولی خودم از الانم راضی ترم :))

ایشالله شمام راضی باشین :)))

اومدم یکم خبر جدید بدم . همین . واللااااااااا :)

سه شنبه هشتم مرداد 1392 | 21:5 | شهرزاد | |


ميخوام پست نااميدي نذارم ولي يكم فقط يكم ...دلم از دنيا و بعضي از آدماش گرفته ...


شنبه یکم تیر 1392 | 22:11 | شهرزاد | |

عامو دوباره تابستون شد و پنجشنبه ها پارك ...

ما ساندويچ گرفتيم رفتيم پارك..منتظر مهسا اينا بوديم .

هفته قبلش واسه اينكه ضايع نشم واسه اولين بار توعمرم

يه سوسك اومد طرفم و من پاشدم  و خيلي شجاعانه كشتمش...

اما اين هفته... تا مهسا اومد گفت جاي بدي نشستيم سوسك مياد .

تا اينو گفت يه سوسكي اومد طرف من .

منم پاشدم. بعد رفت رو كفش و بعد شلوار و تا زانوم اومد .

منم مثل خلا بالا و پايين ميپريدم و با مهسا فقط جيغ ميزديم .

واقعا ترسناك بود .

ديگه پرت شد تو كفش مامانم . خلاصه اوضاعي بود ...

الان زنده م نگران نباشين :))))))))))

شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 | 17:29 | شهرزاد | |

سلام و صد سلام پر از انرژي به همه....خوبين؟ خوشين؟

سوالي دارم :)

شما تو چه شرايطي خوابتون مي بره؟

من خودم...بايد همه جا سكوت مطلق باشه . صدا از مگسم درنياد .

تاريك باشه ... فرقي نميكنه رو زمين بخوابم يا نه؟

يه ليوان آبم بايد پيشم باشه ... حال شما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 | 17:15 | شهرزاد | |


سلام بچه ها ....

5 تا از امتحانا رو دادم يكيش مونده يكيشم كه تربيت بدني بود ...

3 تا امتحان تو 2 روز بدترين تجربه تو دوران تحصيلم بود .... دااااااغون شدمااااااا . له له...هااااااااااا

شنبه تجزيه تحليل . دوشنبه دو تا امتحان منابع 8 صبح حسابرسي 10 صبح...امروزم كه سه شنبه س.

سياست دادم كه فكر كنم 20 شم...خيلي اين درسو دوست دارم ...

تو اين چندروز يه فرصت ربع ساعتي رفتم پارسا رو ديدم .

امشبم ميخوام بريم خونه پسرخالم بازم ببينيمش...

خيييلي كوچولوئه .... 50 سانته :)))))

توي يكي از اين شبا زنگ زدم 110 از دست ميوه فروشي روبه روي خونمون ...

آقا 3 ساعت پشت سر هم ميگفت 3 كيلو خيار 1000 تومن . خب به من چه...

ديگه ديدم كم كم دارم عصباني ميشم .

پس عصباني شدم و زنگ زدم 110 و اعتراض كردم كه اين ميوه فروشيه مزاحم درس خوندنمه و ...

بسيار زيبا وقتي گوشيو گذاشتم به 2 دقيقه نكشيد صداش قطع شد و

اينجا بود كه واقعا پي بردم ميشه گفت 110 خوبه :))))

دييييگه چي شد ؟؟؟ ديگه همينا....حوصلم سر رفته .

كي امتحانا تموم ميشه باز حوصلمون بيشتر سر بره ؟؟؟

دلم ميخواد به چند نفر زنگ بزنم كلي باهاشون حرف بزنم ولي قييوووووومت تو سر امتحاناي همه گرفته ...





سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 | 19:9 | شهرزاد | |

واااااااااااااااااااااااااااااي يچه ها خيلي خوشحالم :))))

يه كوچولو به جمع خانوادمون اضافه شده

پارسا كوچولو . بچه پسر خالم تازه به دنيا اومده. كلي منتظرم تا بتونم ببينمش....عااااشق ني ني ام ....

سه شنبه هفتم خرداد 1392 | 12:24 | شهرزاد | |

سلام به دوستان و خواننده هاي گل...

غيبتاي من و همه زياد شده.گوشيمو كه دزديده بودن پيدا شد و اين خيلي خوشحالم كرد . 

تو اين مدت شماره هاي زيادي بهم اس دادن ولي من نميشناختمشون و وقتي ميگفتم شما؟ ديگه جواب نميدادن

شايدم نميدونستن كه من شماره خيليارو ندارم

پسر خالم عروسي كرد ... استادا داغونمون كردن... پروژه ها بيچارمون كرد ... وقت سر خاروندن نبود...ولي

دلم واسه موقع هايي كه هرروز يه پست جديد ميذاشتيم و از اين طريق باهم در ارتباط بوديم تنگ شده...خيلي 

و اين تقصير هيچكس نيست . شايدم ذوق نوشتنمون كور شده... شايدم سرمون خيلي شلوغه .... و كلي شايد 

ديگه... ايشاله اين 1 ماهو هم خوب بگذرونيم و دوباره شايد شايد از طريق وبلاگ و ... باهم در ارتباط باشيم.


پنجشنبه دوم خرداد 1392 | 12:21 | شهرزاد | |

اولا كه عيد همه دوستاي گلم مبارك باشه و ايشالله همتون هميشه شاد باشين و خوشبخت :*

رفته بوديم بيرون . فست فود . پيتزا سفارش داديم . توي سيني هركدوممون فال بود . من فال گروه خونيش

واسم خيلي جالب بود

ميگفت من ساكت . خجالتي . دوست دارم همش يه گوشه خلوتو پيدا كنم . از شلوغي متنفرم . اصلا

اجتماعي نيستم . خيلي دونگرا هستم . يعني كاملا منو شناخته بودا

جمعه دوم فروردین 1392 | 19:43 | شهرزاد | |

www . night Skin . ir